پارت پنجاه و چهارم :

فردای انروز کنار فرهاد و بی بی مشغول خوردن صبحانه بودیم اما من از گلویم چیزی پایین نمیرفت ‌.استرس به تمام وجودم غلبه کرده بود و راه نفسم را تنگ ،قلبم چنان بی قراری میکرد از دیدن مادرم .....
یعنی اگر مرا میدید منو قبول میکرد ؟
بار اخری که فرهاد کمپ برده بودتش و از وجود من باخبرش کرده بود ،
انگار برایش مهم نبوده ،حتی چند روز بعدش فرار کرده .....
این دنیا چطور جایی هست که هیچکس مرا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    0

    نویسنده ها دیگه واقعا خواننده های رمان هاشون رو مسخره کردن پس چرا پارت گذاری نمیشه

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    سلام دخترای قشنگ ♥️✨ معذرت خواهی میکنم بخاطر این یکماه عزادار بچه های ایران زمینمون بودم 🖤💔هر هفته ۴ شنبه ها پارت جدید داریم ✨

    ۴ سال پیش
  • سارینا

    1

    پارت جدید و لطفا بنویسید

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    2

    یه ماه دوری اتفاق بدبرای شمابجه هات نیوفتاده باشه وگرنه ازشماانتظارنمیرفت الان هم عالی بود

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    قربونتون برم شرمنده بدقولی کردم❤️

    ۴ سال پیش
  • صدف

    3

    خانم نویسنده توروخدا تند تر پارتارو بزار مارو کشتی دیگه انقد منتظرمون گذاشتی🤭🤭🤭

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    چشم ❤️

    ۴ سال پیش
کپی شد!