دشمن بی نقص به قلم فاطمه سیاوشی
پارت پنجاه و پنجم :
دستشو میگیرم و میگم :بخدا دخترت پیدا شده .....اونم دنبال تو میگرده ....دروغ نمیگم ...
_واقعا میگی ؟
همونطوری که اشکاشو با پشت استین لباس کهنش پاک میکرد گفت :دخترم پیش توعه؟اوردیش ....؟نکنه منو اینجا ببینه ،فکربدی بکنه ....
با بغض گفتم :نه فکر بد نمیکنه جانم ...
_قول میدی اگه دخترتو برات اوردم بری کمپ ترک کنی؟
_به خداوندی خدا قول میدم ....
چهرش هنوز زیبایی خاص خودشو داشت.....زنی
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

صدف
0مرسی فاطمه جون😘خسته نباشی🥰