پارت نود و سوم :

صدای شرشر باران آمیخته به صدای قل‌قل سماور نفتی، تنها صدایی بود که در فضای خانه‌ی مراد و گلچهره به گوش می‌رسید. گلچهره سر به زیر و غمبار کنج نشیمن نشسته بود و وحید، ماهرخ، آوا، شهاب نیز دور تا دور نشسته بودند. صدای لرزان و ضعیف گلچهره، سکوت شیشه‌ای را شکست.
- روی رفتن به مراسم‌ بهادر رو نداشتم، مراد خودش تنها می‌رفت. چه می‌دونستم چه اتفاقایی افتاده... الان از زبون شما شنیدم! خدا رحم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    این دیگه کار کی بوده؟البته ارباب بدعنق دیکتاتور کم دشمن نداشته 😮😏

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    بیچاره بهادر😭

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️