پارت پنجاه و سوم :

بعد از استراحت در یکی از هتل های زیبای اصفهان به یکی از بریون فروشی ها در خیابان شهدای اصفهان رفتیم ،از دیدن ان دو پیرمرد اشپز حسابی کیف کردم ،دستپختشون بی نظیر بود و صفی بزرگ برای خریدن بیرون مردم بسته بودن ....
هر چند هنوز با فرهاد سرو سنگین بودم اما اصفهان شهری تمیز و پر از سر زندگی بود ....از دیدن اینهمه لوستر زیبا در این خیابان به وجد اومدم .....
یه لحظه از کنترل خارج شدم و با ذوق گ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    1

    رمان دیگه پارت گزاری نمیشه ؟

    ۴ سال پیش
  • سیتا

    5

    انشالا روحیه تون هم خوب بشه نویسنده خسته نباشی

    ۴ سال پیش
کپی شد!