پارت هشتاد و سوم :

علی به دیوار تکیه زده و نگاه خیسش به بهادر خیره بود که هنوز سر روی زانوان آوا داشت و رد خون و اشک بر گونه‌هایش پیدا بود.
- نه...! من کشتم، همه‌جا با افتخار می‌گم که خودم کوهیار رو کشتم.
علی بی‌رمق حرف می‌زد و آوا دستپاچه شد. نیم‌نگاهی به جانیار انداخت و مسترس گفت:
- دیوونه شدی علی؟! از جونت سیر شدی؟ قصاصت می‌کنن.
علی ابرو در هم کشید. لحنش تند شد.
- می‌خوای بندازم گردن بهاد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    علی باید قبول می کرد بهادر کشته تا راز آوا با کوهیار به گور بره

    ۱۱ ماه پیش
  • نفسم

    1

    بهادر😭دلم اندازه ی تمام درد های عالم برای بهادر گرفت

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    1

    طفلی بهادر😭😭💔💔

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️