پارت هشتاد و یک :
آوا پشت دیوار، بیقرار و دلنگران قدم میزد. تاب نیاورد و بالاخره از ماشین بالا رفت. خودش را روی دیوار کشاند و به باغ سرک کشید. با شنیدن فریادهایی که از دور میآمد، خودش را از بالای دیوار، پایین انداخت. مچ پای راستش درد گرفت اما توجهی نکرد و سمت ساختمان راه افتاد. هر چه صداها واضحتر میشد، قدمهای دخترک تندتر میشد. وقتی نگاهش از پنجره، به کوهیار و بهادر افتاد که با هم گلاویز بودند. Ø
لطفا صبر کنید...

میم
1خداروشکر به درک رفت،بهادر گناه داره،خدا کنه چیزیش نشه 😡🥺