پارت هشتاد :
گلچهره هراسان دنبال دخترک دوید. بهادر از ماشین پیاده شده، هاج و واج نگاهشان میکرد و پرسید:
- چی شده؟ چه خبره؟ مگه علی رو کجا بردن؟
گلچهره بازوی آوا را گرفته و با درماندگی گفت:
- نمیدونم والا چرا اینجوری میکنه... مگه دفعهی اوله که میان دنبال علی؟ رفت باغ کوهیارخان برای کمک...
آوا میان گریه، نفس گرفت و لب زد:
- بهادر چکار کردی؟ حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟
بهادر ب
لطفا صبر کنید...
