پارت هفتاد و یک :

همان‌طور که نگاهش به بهادر قفل بود، چند قدمی به عقب برداشت. پشتش که سختی و سفتی دیوار را حس کرد، روی پاشنه‌ی پا چرخید و هولناک وارد راهروی اتاق‌ها شد. بی‌درنگ سمت اتاق مهمان رفت و در را پشت سرش بست. قلبش انگار می‌خواست از سینه بیرون بزند. تمام تنش به رعشه افتاده بود و چهره‌ی خوف‌انگیز بهادر حتی لحظه‌ای از مقابل نگاهش دور نمی‌شد. بغضش ترکید و به هق هق افتاد. صدای شهاب از راهرو به گوش م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    اینجا نه خاطره خوشی داره نه فکر بهادر می ذاره آرامش داشته باشه،تو چقدر بی خیالی برای خودت🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    بعد ازمدت ها آوا درکنار شهاب میخواست ی نفس راحت بکشه ک بهادر پیداش شد امیدوارم آسیبی ب آوا نرسونه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️