پارت شصت و چهارم :
چشم که باز کردم خودم را روی تخت مریضخانه دیدم. با یادآوری لحظات دهشتناکی که گذرانده بودم و چهرهی غرق در خون مهیار ضجه زدم و مویه کردم. چرا زندهام؟ چطور بدون مهیار نفس میکشم؟!
دو پرستار به اتاق آمدند و سعی داشتند آرامم کنند. میگفتند چند جوان درست لحظهای که آن نامردها قصد جانم را داشتهاند سر رسیدهاند و آنها فراری شدهاند. بچهام زنده بود اما کمی خونریزی داشتم و احتمال س
لطفا صبر کنید...

میم
1آخ که دلم کباب شد برای گلبانو 😭😭😭