پارت شصت و چهارم :

چشم که باز کردم خودم را روی تخت مریض‌خانه دیدم. با یادآوری لحظات دهشتناکی که گذرانده بودم و چهره‌ی غرق در خون مهیار ضجه زدم و مویه کردم. چرا زنده‌ام؟ چطور بدون مهیار نفس می‌کشم؟!
دو پرستار به اتاق آمدند و سعی داشتند آرامم کنند. می‌گفتند چند جوان درست لحظه‌ای که آن نامردها قصد جانم را داشته‌اند سر رسیده‌اند و آن‌ها فراری شده‌اند. بچه‌ام زنده بود اما کمی خونریزی داشتم و احتمال س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    آخ که دلم کباب شد برای گلبانو 😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️