پارت ششم :

سعید روی کاناپه لم داده بود و روبیک را بی‌هدف توی دست می‌چرخاند. روزبه کنارش نشسته بود و فیلم می‌دید. نگاهی گذرا به سعید انداخت و گفت:
- چته یه ساعته داری روبیک رو چپ و راست می‌کنی؟ بندازش اونور عصبیم کردی...
سعید پوفی کشید و روبیک را روی عسلی مقابلش انداخت.
- دختر بزرگه‌ی پژوهان هم عقد کرد. دیگه واقعا صبرم سر اومده. یک سال دارم عز و جز می‌کنم بریم خواستگاری.
روزبه دوباره ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    2

    هورااااا شیوا و امیرعلی که باهم اوکی شدن 😍😍شیدا و سعید که باهم ایول حالا قرش بده💃💃💃عالی بود مرسی نگار جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • پریا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • پریا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • رویا

    3

    چه خوب و عالی بود که از سعید و شیدا نوشته بودین خبلیییی خندیدم اخرش اینا واقعا شاد و سر زنده هستن

    ۴ سال پیش
  • دختر بابا

    4

    بازم سعید وشیداااا😍😍من عاشق این دوتایم. اولش ضدحال حال خوردم منم حرفای سعید داشت باورم می شد😂

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️