پارت شصت :
***
درختهای جنگل بیبرگ و بار بودند و هرکدامشان چون کُندهای سوخته و نیمسوخته؛ بوی دود و خاکستر بود و صدای پارس سگ و زوزهی شغالها به گوش میرسید. آوا سرگردان و آشفته میان جنگل پر از دود به این سو و آن سو میدوید که مردی را میان برگهای خشکیده و سوختهی جنگل، روی زمین دید. با قدمهایی سست سمت مرد رفت و نگاهش به صورت غرق در خون علی افتاد و هینی کشید. آهسته لب زد:« علی... »
صدای
لطفا صبر کنید...
