پارت پنجاه و نهم :
تنها سیاهی بود و سیاهی؛ صدای پارس سگ، بوی دود، بوی خاک، حسی از خلاء وجودش را در برگرفت و هیچ نفهمید...
***
نالهای بیجان از گلویش بیرون میآمد و خنکای آب را بر پوست صورتش حس کرد. نجواهایی میشنید؛ صدایی نازک و آمیخته به نگرانی مادرانهای گفت:
- تبش داره پایین میاد.
و در پی آن صدایی بم و زمختی به گوشش رسید.
- حیوونی از ترس تب کرده! لامروتا مثل کفتار دورهاش کرده بودن!
لطفا صبر کنید...

میم
1وحید سومین نفره قراره این دفتر رو بخونه براش،امیدوارم شهاب بقیشو براش بخونه🤲