پارت پنجاه و هشتم :
ظهر شده و علی که از همان ساعات اولیهی صبح، مشغول کار بود با خستگی به خانه برگشت تا ساعتی استراحت کند. بر مخده لمیده بود و چای میخورد. بوی باقالیقاتق در فضای خانه پیچیده بود و گرسنگیاش را بیشتر میکرد. صدای مردانهای از حیاط به گوش رسید.
- علی... علیآقا... خاله گلچهره...
علی استکان چای را داخل نعلبکی گذاشت و از جا برخاست. سمت پنجره رفت. شهاب را کنار پرچین خانهشان دید. قلبش هُر
لطفا صبر کنید...

میم
1خدارو شکر اینبار رو نجات پیدا کرد وگرنه دیگه زنده نمی موند بیچاره🥺😭