پارت صد و سی :

دست‌های کامیار و نیمی از صورتش انگار که در کوره‌ای از آتش باشد، می‌سوخت و داغ بود. بی‌توجه به سوزش شدیدی که داشت دنبال شمیم دوید. زیر لب مدام بد و بیراه می‌گفت و نگاهش دور تا دور کوچه چرخید. چشم‌هایش خیره ماند به موتوری که چند متر آن طرف‌تر بود و چهره‌ی آشنای هوشنگ را دید. جوان دیگری که مچ دست‌های شمیم را از پشت در دست داشت و کناری ایستاده بود. شمیم مدام سرفه می‌کرد و تقلا داشت خودش را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یگانه

    3

    واییییییی یا خداااا

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    5

    وای شمیم کجا س پس 🥺جهان چیزیش نشه🥺 کامیارِ دیوانه همه روب کشتن نده صلوات 😡 عالیه این رمان 👌

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    4

    چ بد شد..نکنه اتفاقی واسه جهان یاشمیم بیفته😏

    ۴ سال پیش
  • خورشید

    4

    کامیاراحمق بیشعور😢

    ۴ سال پیش
  • .

    6

    ای که تو روحت کامیار

    ۴ سال پیش
  • زهرا

    4

    شمیم کو؟!

    ۴ سال پیش
  • زهرا

    6

    وای چه یه دفعه اکشن بازی شد خدا آخرش بخیر کنه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️