توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و بیست و هفتم :
دستهای اسد از زور خشم، مشت شده بود و در سکوت و استیصال دنبال راه چاره میگشت. زیر لب غرولند کرد:
- پسرهی کلهشق...
نگاهش را بالا گرفت و ادامه داد:
- آخه گیرم که مارال بهش ارث رسیده. مگه به همین زودی و راحتی میشه پولش کرد که بدیم بهش بره؟ اصلا مگه خارج رفتن به همین راحتیه؟ فکر جور کردن پول نباش، به پلیس بگو جهان.
جهانیار فورا سرش را به دو طرف تکان داد و گفت:
- نه آقابزرگ.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
سیتا
6کامیار دیگه رد داده شمیم رو دزدیده بعد ادای آدم های نگران رو هم در میاره
۴ سال پیشپناه
4چه کم بود این پارت😔 بازم عالی بود نویسنده😃♥️
۴ سال پیشنفسم
2ممنونم نگارجون .عالی بود
۴ سال پیشدخترای من
9وای چقدر دلم میخواد این دوتا بدون دردسر بهم برسن گناه دارن ب خدا 🥺🙏
۴ سال پیشخورشید
9عجب احمقیه این کامیار..طفلک جهانیار.
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

صبا
1دارم میمیرم از جذابیت رمان