پارت صد و بیست و هفتم :

دست‌های اسد از زور خشم، مشت شده بود و در سکوت و استیصال دنبال راه چاره می‌گشت. زیر لب غرولند کرد:
- پسره‌ی کله‌شق...
نگاهش را بالا گرفت و ادامه داد:
- آخه گیرم که مارال بهش ارث رسیده. مگه به همین زودی و راحتی می‌شه پولش کرد که بدیم بهش بره؟ اصلا مگه خارج رفتن به همین راحتیه؟ فکر جور کردن پول نباش، به پلیس بگو جهان.
جهانیار فورا سرش را به دو طرف تکان داد و گفت:
- نه آقابزرگ.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صبا

    1

    دارم میمیرم از جذابیت رمان

    ۱ سال پیش
  • سیتا

    6

    کامیار دیگه رد داده شمیم رو دزدیده بعد ادای آدم های نگران رو هم در میاره

    ۴ سال پیش
  • پناه

    4

    چه کم بود این پارت😔 بازم عالی بود نویسنده😃♥️

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    2

    ممنونم نگارجون .عالی بود

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    9

    وای چقدر دلم میخواد این دوتا بدون دردسر بهم برسن گناه دارن ب خدا 🥺🙏

    ۴ سال پیش
  • خورشید

    9

    عجب احمقیه این کامیار..طفلک جهانیار.

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️