توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و بیست و هشتم :
***
صدای هم زدن چای، تنها صدایی بود که در آشپزخانه به گوش میرسید و جهانیار اخمهایش در هم نشست؛ رو به کمند با زمختی گفت:
- بسه دیگه... چقدر هم میزنی!
کمند لب و لوچهاش آویزان شد و زیر لب زمزمه کرد:
- وا... خب نباتش حل نشده!
طیبه تکهای نان برداشت و همانطور که لقمهای نان و پنیر میگرفت، لب باز کرد:
- شکر و روغن تموم کردیم. بس که دلشورهی کامیار رو دارم، نرفتم خرید.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
خورشید
7خاک توسرکامی پولشومیگیرن خودشم اگه نکُشن یه کتک حسابی میخوره.
۴ سال پیشسما
5چرا برا عامل این همه مصیبت دنبال ی شخص عجیب غریب بودیم اصلا ذهنمون ب کامیار نرسید . یعنی شده داستان زندگی جهان داستان حسین شبستری
۴ سال پیشنفسم
5بیچاره شمیم..ازاون بدبخت تر جهان..این حق زحمت های جهان نبود😔
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
دخترای من
5وای دلم گرفت از حرفای جهان کامیار چقدر نمک نشناس شده گریه م گرفت ب خدا اونجا که جهان گفت جهان بمیره که مایه ی عذاب همه شده 🥺🥺🥺😭😭😭