توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و شانزده :
عطر خوش چای تازهدم، در فضا پیچیده بود و صدای آهسته و آمیخته به حسرت اسد به گوش میرسید. غرق در خاطرات گذشته از روزگار جوانی میگفت و شمیم دست زیر چانه گذاشته، گوش به حرفهای او سپرده بود.
- بعد از اینکه فهمیدم از رفیقم رکب خوردم و تمام اون مدت، با شوهرخواهرم همدست بوده تا من چیزی از واقعیت ندونم؛ از اون خونه رفتم. ولی کجا؟ کجا رو داشتم برم و به کدوم امید و انگیزه زندگی میکردم؟ او
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفسم
6عزیزم مارال بااین همه سالی ک گذشته هنوز ب عشق اسد حسادت میکنه...عالی بود نگاری مرسی ک زیبا مینویسی
۴ سال پیشزهرا
0به نطرمن زندگی جهان وشمیم هم مثل اسد ومارال میشه بااین تفاوت که اسد ومارال ع
۴ سال پیشفافا
4افسون با وجود اینکه شرط اسد رو قبول کرده بود اما زیر قولش زده،اسد هم ساده بود فکر میکرد افسون میگذاره به مارال برسه با سهل انگاری از مارال دور مونده
۴ سال پیشسحر
2این پارت از قبلیا طولانی تر نبود؟🤔 کاش طولانی ترم بشه🤗
۴ سال پیشسیتا
5چه باحال هم دعوا میکنن 😂🤣😂🤣 مخ شمیم پوکید 🤯🤯 از دست اسد و مارال
۴ سال پیشدخترای من
7ای جان یعنی اسد و مارال ماهن ماه ♥️♥️♥️♥️👌
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

چشانا
5دوستان گل من می خوام شروع کنم این رمان و بخونم نظرتون راجبش چیه🤗