پارت سی و سوم :
***
آوا وارد اصطبل شد. بدنش کوفته و دردمند بود. بوی تعفن همهجا را برداشته بود و کف اصطبل پر از کاه و علوفه و فضولات بود. چرا اینجا بود؟ به چه جُرمی؟ به کدامین گناه؟ فقط به خاطر اینکه ناخواسته و به اجبار دامنش لکهدار شده بود! بغض گلویش را میفشرد اما سرسختانه مقاومت میکرد تا اشکهایش سرازیر نشود. جاروی دسته بلندی را برداشت. با غیظ جارو میزد و لبهایش را محکم میفشرد، نفسهای ع
لطفا صبر کنید...

میم
1حقت بود زیور فضول،صدتا تهمت زد،فکرشم نمی کرد گلناز علیهش شاهد بشه