از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت هشتاد :
راضیه با دیدن چشمان باز دخترش از روی صندلی سفید بلند شد و با صدایی مرتعش لب زد:
- خوبی مامان؟
رگهای پیشانیاش فاصلهای تا انفجار نداشت و سر سوزانش از درد فوران میکرد.
- خو... بم!
دهان خشکش به سختی باز شد و این کلمه را گفت. به چه روزی افتاده بود؟ یعنی واقعا کسی که او را آن طور هل داده بود پدرش بود؟ بابای او؟ تا به حال پدرش دست روی او بلند کرد؟ هرگز!
بغضی مانند گرداب بالا م
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

یلدا
0این حجم از بی حیایی رکسانا قابل باور نیست به باباش میگه چرا بچمو کشتی؟؟؟