پارت بیست و نهم :

***
ساعتی از برگشتن علی به خانه می‌گذشت. سفره‌ی صبحانه هنوز کنار آوا پهن بود بی‌آنکه علی یا آوا لقمه‌ای خورده باشند. هردو بغ کرده کناری نشسته بودند. علی لب زیرین به دندان گرفت و سمت سفره خزید. با غیظ تکه‌ای نان برداشت، کمی از پنیر روی نان گذاشت و مقابل دهان آوا گرفت. با حرص لب زد:
- بخور، از فردا کسی نیست نازت رو بخره. بخور باید جون داشته باشی تو خونه‌ی ارباب کار کنی... بخور... اونجا د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️