پارت بیست و نهم :
***
ساعتی از برگشتن علی به خانه میگذشت. سفرهی صبحانه هنوز کنار آوا پهن بود بیآنکه علی یا آوا لقمهای خورده باشند. هردو بغ کرده کناری نشسته بودند. علی لب زیرین به دندان گرفت و سمت سفره خزید. با غیظ تکهای نان برداشت، کمی از پنیر روی نان گذاشت و مقابل دهان آوا گرفت. با حرص لب زد:
- بخور، از فردا کسی نیست نازت رو بخره. بخور باید جون داشته باشی تو خونهی ارباب کار کنی... بخور... اونجا د
لطفا صبر کنید...
