از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت هفتاد و ششم :
با هم وارد خانه شدند. عسل بلافاصله روی مبل افتاد و با لبانی غنچه شده لب زد:
- اوه! چه خونهای!
دختر بیاعتنا کنارش نشست و گفت:
- خب زنگ بزن!
عسل با اخم نگاهش کرد و کنایهآمیز پاسخ داد:
- خیر سرت عروسی... مهمون میاد خونهات هیچ کوفتی بهش نمیدی؟
هستی برای آن که بهانهی دیگری دست عسل نیاید از جا برخاست. به آشپزخانه رفت و هول هولی، شربت آلبالویی درست کرد و برایش آورد؛ بعد
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
...
0عالی بود
۴ سال پیشدخترای من
2عالی بود سنا گلی 🙏
۴ سال پیشفاطمه
3ممنونم واقعا قلم بی نقص و فوق العاده ای دارین خانم فرخی بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم و یه چیزی که شاید هممون متوجش شدیم اینگه نسبت به قبل هستی تغییر کرده که خیلی خوبه احساس میکنم نسبت به قبل راحت ح
۴ سال پیشفاطمه
4نسبت به قبل راحت تر حرفش رو میزنه و این موضوع خیلی خوشحال شدم
۴ سال پیششفق
4اه چه زود تموم شده
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
0واقعا رمانتون بی نظیره چندتا پارت دیگه مونده؟!