پارت بیست و یک :

دخترک روی نگاه کردن به کسی را نداشت، گویی همه می‌دانستند دامنش لکه‌دار شده! اگر می‌فهمیدند، اگر می‌پرسیدند، چه جوابی داشت؟! کوهیار، جانِ عزیزترین کَس او را تهدید کرده بود. جانِ خودش شیرین نبود اما علی تمام دنیایش بود. سرش را به سینه‌ی ستبر علی فشرد و پیراهنش را چنگ زد. بغضش شکست و هق هق گریه‌اش بلند شد. علی او را محکمتر در آغوش فشرد و کنار گوشش زمزمه کرد.
- تی جان قربان نازدونه... چرا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    آوای بدبخت،یه بار با همه جنگید نشد،حالا باید با خودشم بجنگه،خدالعنتت کنه کوهیار پست فطرت😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    آوای بخت برگشته..آوای سیاه بخت😭خدالعنت کنه کوهیارو...بهادر بیچاره چ گناهی کرده ک اون لعنتی هردوشون راسیاه بخت کرد..آوا باید راز دلش راب علی بگه نباید پنهان کنه😔

    ۴ سال پیش
  • Mobina

    1

    عالیه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️