توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت نود و دوم :
جهانیار برخاست. نگاهش متوجه شمیم شد و ابرو در هم تنید.
- چیزی شده شمیم؟
لبخند کم جانی بر لبهایش نشست.
- نگران مارالم. حالش خوب نیست. غصهداره و میدونم فشارش میره بالا وقتی تو خودش میریزه.
جهانیار مقابلش ایستاد و به آغوش کشیدش. روی موهایش را بوسید و لب به دلداری باز کرد:
- دلنگرون نباش تصدق چشات. خدا بزرگه، انشالله که هیچی نمیشه.
شمیم نگاهش را بالا گرفت و با
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
یگانه
1وای یا خدا
۴ سال پیشنفسم
5خیلی خوشحالم ک دوتا کبوتر عاشق بهم رسیدن...اما اخرداستان نگران حال مارال وحال دل اسدم😐مرسی عشقم نگاری عالی بود
۴ سال پیشنیلسا
6وآی خدا چرا باز باید داستان غمگین بشه
۴ سال پیشS_a_ra
9وای فوت نکنه یه وق؟بخدا شمیم باباشو نمیبخشه اسدم از غصه میوفته میمیرهههه
۴ سال پیشفاطمه
5وای خدا🥺🥺🥺
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دخترای من
1وای این جهان چ شیرین حرف میزنه دوسش دارم البته جای برادریا 🙈♥️🧿 بیچاره مارال ی طوریش نشه اسد دیگه دووم نمیاره😔