پارت چهل و نهم :

با شوق از روی زمین بلند شد و به طرف برادرش دوید. با صورتی که همه‌ی عضلاتش می‌خندید خم شد و بوسه‌ای روی گونه‌ی برادرش کاشت. لبخندی بررویش پاشید و گفت:
- مرسی قربونت برم... با من هم قهر نباش به ریخت و هیکلت نمیاد!
بعد وسایلش را در حصار دو دست بغل گرفت و راه خروج را پیش گرفت.
- دیگه می‌تونی استراحت کنی! شب بخیر!
بعد از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.
***
ساعت از سه بعدازظه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بیتا

    2

    تمام این پارت توی دو جمله میشه نوشت. این اصلن پارت نبود که. اونم بعد چند روز...

    ۴ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    😕دو جمله واقعا؟؟ قبول دارم کم بود چون خواستم ویرایش کنم سیستمم مشکل پیدا کرد ولی واقعا بیست و شش خط شد!!

    ۴ سال پیش
  • میرا

    8

    اول از همه دست نویسنده درد نکنه،پارتش خیلی کوتاه بودانگار ن انگار چیزی خوندم

    ۴ سال پیش
  • ؟؟

    10

    ممنون از نویسنده عزیز اما خیلی کوتاه بود

    ۴ سال پیش
کپی شد!