از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت چهل و نهم :
با شوق از روی زمین بلند شد و به طرف برادرش دوید. با صورتی که همهی عضلاتش میخندید خم شد و بوسهای روی گونهی برادرش کاشت. لبخندی بررویش پاشید و گفت:
- مرسی قربونت برم... با من هم قهر نباش به ریخت و هیکلت نمیاد!
بعد وسایلش را در حصار دو دست بغل گرفت و راه خروج را پیش گرفت.
- دیگه میتونی استراحت کنی! شب بخیر!
بعد از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.
***
ساعت از سه بعدازظه
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

سنا فرخی | نویسنده رمان
😕دو جمله واقعا؟؟ قبول دارم کم بود چون خواستم ویرایش کنم سیستمم مشکل پیدا کرد ولی واقعا بیست و شش خط شد!!
۴ سال پیشمیرا
8اول از همه دست نویسنده درد نکنه،پارتش خیلی کوتاه بودانگار ن انگار چیزی خوندم
۴ سال پیش؟؟
10ممنون از نویسنده عزیز اما خیلی کوتاه بود
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بیتا
2تمام این پارت توی دو جمله میشه نوشت. این اصلن پارت نبود که. اونم بعد چند روز...