پارت نود و ششم :

توو تهران از دیدن آشناها و رسوا شدن می‌ترسید. گفت اصفهان خونه داره؛ خونه‌ی پدریش. راهی اصفهان شدیم، تا اونجا خیلی اذیتم کرد. دستش خیلی هرز می‌رفت اما هر بار بهش تشر می‌زدم و مانع می‌شدم. کفری شده بود و تهدید می‌کرد برسیم خونه، تنبیه سختی در انتظارمه! توو تمام مسیر دعا می‌کردم بمیرم و دستش بهم نرسه. چند بار به سرم زد خودمو یا اونو بکشم، اما جرأت نکردم.
کمی از کمیل فاصله گرفت و با لبØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    شاه صنمم گناه داشت واقعا،ظلم بزرگی درحقش شده بود با این سنت مسخره 😔

    ۱ سال پیش
  • M

    1

    چقد خوشحالم که بعد این همه اتفاق نینای و رایمون بهم رسیدن🤩 و صد البته آدمای اضافه و سنگ انداز از داستان محو شدن😁

    ۵ سال پیش
  • Mari

    2

    اخ ک این پارتت بعد از اون همه سختی ک رایمون و نینای کشیدن چقد خوب بود ،دستت طلا نگارجووون😘😍😍

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️