پارت نود و پنجم :

: اشک در چشم‌های دخترک پیله بسته بود و لب‌هایش از فرط بغض حبس شده در گلو، بر هم می‌لرزید. چند بار بی‌صدا دهانش باز و بسته شد تا صدایش از بند گلو آزاد شد:
- اوم... م... من... به خاطر اون کابوسای وحشتناک... نمی‌تونستم به کمیل اعتماد کنم.
نفسی عمیق کشید و با صدایی که می‌لرزید و بغض داشت ادامه داد:
- اما از وقتی دیدمت، مثل یه بچه که توو بغل مادرش تمام نگرانی‌ها و ترس‌هاشو فراموش می‌کنه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    بیچاره نینای. چ زجری کشیده😔

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️