پارت بیست و یک :


نگاهم را به بیرون دوختم.هنوز کمی بیشتر نرفته بودیم که آن دختر را دیدم. به او اشاره کردم و خطاب به پدر گفتم : آقا جون اوناهاش. اون دختره.
برای لحظه ای رد انگشتم را گرفت و دوباره نگاهش را به رو به رو دوخت.
سری تکان داد و گفت : خوبه زود دوست پیدا کنی. اما توی انتخاب دقت کن.
- حتما. چشم. فکر کنم مسیرمون یکیه. امروز هم گفت با هم بریم.
- خب خوبه دیگه. فردا ازش بپرس اگه مسیر یکی بود با ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • L.D

    5

    چطوووووور انقدر مثبتهههههه

    ۵ سال پیش
  • دخترای من

    3

    مرسی نرگس بانو 🙏

    ۵ سال پیش
  • رویا

    8

    ممنون نویسنده عزیز فقط یه ذره کند داره پیش میره همه از درس خوندن و کارهای خونه میگه تنوعی نداره

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️