پارت نود :

لحظاتی نگذشته بود که آرزو همرا آقا غلام به سالن آمد. نزدیک که شدند، نگاه کمیل سمتش چرخید و زیر لب گفت:« خودشه!»
مقابل پیشخوان ایستادند که پرستار رو به آرزو لب باز کرد:
- با شما کار دارن آرزو جان؛ انگار یه نسبتی با اون دختری داره که حافظه‌شو از دست داده.
کمیل ابروهایش در هم گره خورد و متعجب لب زد:
- چی؟ نینای چی شده؟
آرزو سمت کمیل چرخید و پرسشگر نگاهش کرد:
- شما چه نسبتی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    حیف آرزو میدونستم اینم سروگوشش می جنبه 😠

    ۱۲ ماه پیش
  • M

    1

    این نینای ام شانس نداره عا!! گیر چه آدمایی میوفته🙄

    ۵ سال پیش
  • نفسم

    1

    چقدر این آرش کثافت بی شخصیته..ی وقت نینای دوباره گم نشه این کمیل بی چاره دق کنه

    ۵ سال پیش
کپی شد!