پارت نود و یک :

ساعتی بعد آرش و نینای همراه هم به خانه رسیدند. نینای با قهر و قدم‌های تند رو از آرش گرفته و جلوتر از او طول حیاط را طی کرد و وارد خانه شد. همانطور که کفش‌هایش را جلوی در ورودی در میاورد با خود غرولند می‌کرد:
- مردک شیرین عقل عوضی... فکر کرده چیزی یادم نیست، عقلمم از دست دادم!
دهان کج کرد و ادا در آورد:
- کاری که برای اون می‌کردی برای من بکن!
کفش‌ها را با غیظ توی جاکفشی انداخت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    اگه رایمون باهاش بود با این اطمینان نمی گفت نمی شناسه😁

    ۱۲ ماه پیش
  • M

    1

    از یک طرف رایمون زود قضاوت کرد و رفت از یک طرف نینای هیچی یادش نیست ته این داستان قراره به کجا ختم بشه!!

    ۵ سال پیش
  • S...

    1

    🥲بابا به خودت بیا داری پسر به اون گلی رو از دست میدی🥺😂

    ۵ سال پیش
  • نفسم

    2

    بیچاره نینای...کاش ی چیزایی یادش بیاد. میترسم بیشتر توخونه باارش بمونه...ارش اذیتش کنه😔

    ۵ سال پیش
کپی شد!