پارت هشتاد و هفتم :

***
مقابل آینه‌ای ایستاده بود. روسری سفید با گل‌هایی ریز و رنگارنگ روی سر داشت. با حظ به چهره‌ی بی‌نقصش در آینه نگاه می‌کرد و لبخند روی لب داشت. یک آن روسری با خشونت از سرش کشیده شد و جیغ خفه‌ای کشید. به عقب برگشت و مردی درشت هیکل با چهره‌ای عبوس و بد منظر را پشت سرش دید. قلبش هری فرو ریخت و با هینی که کشید پلک‌هایش را از هم باز کرد. نفسش به سختی بالا می‌آمد و دهانش کویری خشکیده بود. دس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خدا لعنتت کنه اتابک همه بادید خیلی بدی قضاوتش می کن بخاطر وجود نحس تو😡😥

    ۱۲ ماه پیش
  • M

    1

    اگر رایمون رو ببینه یادش نیاد چی!؟

    ۵ سال پیش
  • S...

    3

    چه قشنگ رایمون یادش نیست ولی حسش به رایمون رو یادشه🥺 قدرت عشق توی این پارت دقیق نشون داده شد👌🏼 خیلی قشنگ بود❤

    ۵ سال پیش
کپی شد!