پارت هشتاد و ششم :

رایمون مقابل شهربانی و داخل ماشین نشسته بود. مدام ساعت را چک می‌کرد و سوک لب زیر دندان می‌فشرد. کمیل از شهربانی بیرون آمد و رایمون با دیدنش صاف‌تر نشست. بزاق دهانش را با استرس قورت داد و چشم به کمیل دوخته بود.
- نگفتم خودشه! بفرما... این ستوان هم دقیقا از همون تاریخی که نینای غیبش زده، رفته مرخصی.
کمیل همانطور که داخل ماشین می‌نشست این را گفت و رایمون با ناامیدی سر به صندلی ماشین ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    دستش درد نکنه هرکی ترکوندتش حقش بوده عوضی،کاش بیشتر زجر می کشید😡

    ۱۲ ماه پیش
  • نفسم

    1

    بی خبری سخته.بیچاره رایمون..ممنونم نگارجون مثل همیشه عالی

    ۵ سال پیش
  • Mari

    1

    شایدبتونن ادرس همون بیمارستان ک نینای بستری بود پیدا کنن واز طریق پرستاره ب نینای برسن😉😉

    ۵ سال پیش
  • M

    1

    یعنی چجوری میخوان نینای رو تو شهر غریب بدون هیچ *** و نشونی پیدا کنن!! اونم با حافظه از دست رفته نینای که هیچ کسیو نمیشناسه

    ۵ سال پیش
  • S...

    1

    🥲رایمووون نمیدونی که نینای تو رو نمیشناسه🥺

    ۵ سال پیش
کپی شد!