پارت دوم :

_خوبم عمه
_شنیدی برسام نامزد کرده ؟نامزدش خارجیه خیلی خوشگله
و پیچی به گردنش داد و نشست روی صندلی .راستش را بخواهید بغض کردم اما سریع خودم را جمع کردم و گفتم:بله شنیدم عمه جون الهی خوشبخت بشن
_خیلی ناراحت شدم یکهفته به عقدت ولت کردو رفت ،نگو از اول عاشق یکی دیگه بوده ...
لبخند تلخی زدم ،و این واقعیتی تلخ و گزنده ایی بیش نبود .
بی بی مریم تا حال مرا دید گفت :فخری مادر بس کن .
مینو نیمده؟
_کلاس داره یکساعت دیگه میرسه .
مینو تک دختر عمه فخری بود وبرعکس مادرش اخلاقی دلنشین داشت و بلد بود به وقتش هر حرفی را بزند .مادر امد پایین و باعمه دست و روبوسی کردن ...
عمه فخری موهای فر وزش را به سمت بالا فرستاد و گفت:چشمت روشن دخترت بعد پنج ماه برگشته ،بخدا اگه مینو اینکارو با من بکنه ‌‌... عاقش میکنم ،ابروی ادم میره هر کی هر جا میشینه میگه دخترش کو...مخصوصا وقتی که خبری از خودش نده ..‌والا ما خانواده سرشناسی هستیم ،به خدا که قباحت داره ،چند بار جهانگیر بهش گفته پرستاری تو شأن خانواده ما نیست ،اما این دختر تو ...تا ابروی مارو نبره ول نمیکنه.....
مامان با جدیت کلام گفت :من به دخترم اعتماد دارم فخری جون بعدم دخترم نرفته خوشگذرونی ...به مردم خدمت کرده ،پرستاری شغل بدی نیست ...ستوده علاقه داره به شغلش ...و ماهم باید احترام بزاریم ...
عمه رویش را برگرداند و چشم غره ایی به مادر رفت ...
_همین اعتمادته که داداشم سرت هوو اورد ...
بی بی با سرافکندگی گفت :بسه فخری
زنگ ایفن دوباره به صدا در امد و سریع بلند شدم و از ایفن تصویری نگاه کردم ، خانواده عمو بود...
قلبم از جا کنده شد با مکث زنگ در را فشردم .
و با اعتماد به نفس جلوی در ایستادم .اول از همه عمو داخل شد و بالبخند پیشانی ام را بوسید .
بعد هم ساره وامیر علی داخل امدند .ساره را بقل کردم و بوسیدم ودست امیر علی را فشردم و تبریک گفتم برای پدر شدنش .
و اخرین نفربرسام بود که محکم دست نامزد چشم ابی اش را گرفته بود و قدم داخل خانه گذاشتن ...
اری صدای شکسته شدن قلبم را میشنیدم اما نفسم بالا امدو سلام کردم .
نامزدش با لبخند نگاهم کرد ،خوشگل بود خیلی هم زیبا
حالا میفهمیدم چرا اورا به من ترجیح داده است .
جو سنگینی میان دو خانواده بود .نگاهش کردم ،جذاب تر از همیشه به نظر میرسید .
برای ثانیه ایی برگشت و نگاهمان بهم گره خورد ،اما سریع رویش را برگرداند .دیگر نباید بهش فکر میکردم ،او دارد ازدواج میکند ...
عمه فخری عروس جدید را بوسید و گفت :وای خدایا باید برای شما دوتا اسفند دود کرد چشمتان میزنند ،دیگه چشم ندارن خوشهالی ادمو ببینند ‌...
میدانستم به من تیکه می اندازد اما اهمیت ندادم .
عمو مرا مخاطب قرار داد و پرسید :تو چطوری خانم دکتر ؟
با لبخند گفتم :عمو پرستار
با لحنی که اصلا دوست نداشت بگوید ،گفت:
_خب حال خانم پرستار ما چطوره ؟تب کنم شاید پرستارم تو باشی؟
خنده ریزی کردمو گفتم:خدا نکنه عمو جان ،خوبم عمو طرحمو گذروندم تو یکی از بیمارستانای تهران قبول شدم و به صورت قرار دادی قراره کار کنم فعلا ...
در طول مدت برسام چیزی نگفت ، کنار نامزدش نشسته بود و گاهی باهم ارام حرف میزدند .نامزدش فارسی را دست و پا شکسته صحبت میکرد .و چقدر دوسداشتم الان جای ان دختر بودم....اگر برسام زیر قولش نمیزد من الان ....هعی نفس عمیقی کشیدم و افکارم را پس زدم .پدرم سه برادر و یک خواهر داشت که عموی کوچک ترم برای تحصیل به انگلیس رفته بود .و یکی از عموهایم چند ساله پیش بر اثر تصادف فوت کرده بود‌.و عموجهانگیر که پنج تا بچه داشت البته دوبار ازدواج کرده بود .امیر علی و برسام از همسر اولش بود .ثمین و ثنا هم که دوقلو بودند و بعد از چند سال هم خدا سیمین را بهشون داد .
زن عمو مهربان نگاهم کرد و من هم بلند شدم کنارش نشستم و دستانش را گرفتم .
_ستوده زیبا ،دلمون تنگ شده بود برات..
_من هم زن عمو
_بد کردیم در حقت دخترم هر چقدر خودت رو قوی نشون بدی باز هم این چشما غمگینه ...
_نه زن عمو این چه حرفیه قسمت نبود ‌.
به قول شهزاد «شاید من به هر دری زدمو اونچه که میخواستم نشد ،شاید قسمت خرافه نیست»«هست واقعا»
درساختمان راباز کردم و داخل حیاط رفتم .کنار استخر نشستم و پاهایم را در خنکی اب فرو بردم و از خنکی اش لذت بردم .واقعا چرا جوری رفتار میکردن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است ‌.
گوشه گوشه این خانه پر از خاطره بود از همبازی کودکانه تا عاشق شدنمان ....
_سرما میخوری
باصدایش جا خوردم .دستانم شروع به لرزیدن کرد ....
من هنوز هم با دیدنش قلبم محکم میتپه...برای گرفتن دستهایش دلم پر میکشید...با لبخند گفتم:
_تو اون چی دیدی که تو من ندیدی پسر عمو؟
مکثی کرد و با اون دو چشمان مشکی وحشی اش زل زد به چشمانم ...
_خب اون از تو خوشگلتره ،جذاب تره ،کار بلده میتونم تا صبح از خصوصیاتش که بهتر از توعه بگم‌
صدای شکستن قلبم را به وضوح میشنیدم .این همانی نبود که هر روز وهر شب از عشق برایم میگفت؟
نزدیکم شد و گفت :جالب تر از اون حس مرد بودنو بهم میده تو هنوز بچه بودی ....
قهقهه ایی زد وخوشهال از این که توانسته اشکی که در چشمانم حلقه زده را ببیند .با دستانم محکم روی سینه اش کوبیدم و هولش دادمم .
_وقتی یکهفته به عقد باهم رفتیم پرو لباس عروس باید میفهمیدم که منو ول میکنی.....سردی رفتارت ،اینکه حتی وای نستادی منو تو اون لباس ببینی...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    رمان زیبای هست نویسنده جان ولی خیلی زود پیش رفت. درمورد شخصیت ها بیشتر توضیح داده میشد عالی بود موفق باشی

    ۳ سال پیش
  • زهراقنبری

    0

    ای ول نویسنده عزیزقلمت پایدارگلم چه لذتی داره رمانی بخونی که اینقدرپخته وجذابه

    ۵ سال پیش
  • ایدا

    8

    ادم باید خیلی مراقب دلش باشه،چون وقتی به کسی گیر کنه که اصلا دوستت نداشته باشه بدجور میشکنی،از اون طرف باید جوری رفتار کنه که مخ هر بدبختی رو نزنه،چون اونم دل داره دیگه تو که برای همه نیستی😪

    ۵ سال پیش
  • رز مشکی

    14

    من دلم نمیخواد دختره از خودش ضعف نشون بده به نظرم باید بزنه پودرش کنه

    ۵ سال پیش
  • دخترای من

    13

    داره جالب میشه کاشکی برسام و پرت میکرد تو استخر 😤

    ۵ سال پیش
  • اخه یکی نیست

    13

    شخصیت ستوده باید خیلی محکم تر باشه با اقتدار حرف بزنه جوری ک هرکی ی کنایه ای بهش زد جوابشو بده ک اصن روش نشه سرش رو بلند کنه ولی نویسنده شمایی 😍 با این بازم عالیه من که خیلی رمانتو دوس دارم😍😍😘

    ۵ سال پیش
  • زهرا

    9

    احتمالا برسام رو بابای ستوده یا *** دیگه ای مجبور کرده که ولش کنه حالا نمیدونم به چه دلیلی ولی کارای برسام از روی اجبار هستش مطمئن هستم

    ۵ سال پیش
  • افرا

    11

    امیدوارم ستوده بخاطر دراوردن حرص برسام یا به یه دلیل دیگه با یکی بهتر از برسام نامزد کنه مثل دکتر نمیدونم بعد عاشقش شه و روزی که برسام برگرده خیلی دیر شده باشه

    ۵ سال پیش
  • سیتا

    6

    باباش که زنده هست نمرده که برسام قاتل باشه مامانش گفت نمیخوایی بری دیدن بابا بعد پنج ماه 🙄🙄🙄🙄

    ۵ سال پیش
  • سیتا

    10

    بچه ها انقدر حرص نخورین این بلند پروازی برسام دوام نداره صد درصد منتظر اون روز ها هستم که چطوری فرو میپاشه

    ۵ سال پیش
  • ثنا

    14

    خدایش... درست احساساتو بیان نمیکنه وزود پیش میره داستان حالا زخم زبون زدن.... تاحدی دیگع ن انقدر صریح بی ملاحضه..... رسما عمش توهین میکنه....... و دوباره داستا زود پیش میره ووارد جزئیات نمیشه....😐

    ۵ سال پیش
  • دریا

    13

    موافقم ولی درکل موضوعش طوریه که آدمو جذب میکنه یکم قلمش رو قوی کنه و احساسات و مکان رو خوب توصیف کنه عالی تر میشه

    ۵ سال پیش
  • شیرین

    7

    بنده خدا همچیو نوشته .خونه رو توضیح داده حرفارو ...این همه اتفاقم که تو یه روز افتاده مثلا ...چجوری سریع پیش میره؟ناراحتین نخونین

    ۵ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    کمی صبر کنید میفهمین چرا عمش ازش بدش میاد و برسام دلیل داره که اینطوری رفتار میکنه ،اوایل رمان نوشتم ک مادر ستوده میگه خداروشکر که برسام قاتل بابات نیست .پس انقدر زود قضاوت نشه داستان !

    ۵ سال پیش
  • ثنا

    0

    ستوده وساره دوقلو ان؟

    ۵ سال پیش
  • نیایش

    8

    خانم سیاوش شما درست میگین تازه رمان رو شروع کردین و هنوز کلی ماجرا مونده من با دوباره خوندن خلاصه فهمیدم که برسام دلیلی داره که اینطوری حرف میزنه اما هر دلیلی داشته باشه خیلی داره زیاده روی میکنه

    ۵ سال پیش
  • اسرا

    8

    خانم سیاوشی،عالیه منتظررازهای خیانت هستم میدونم سبک شما حاشیه رفتن نداره فقط مواردلازم

    ۵ سال پیش
  • دریا

    19

    وای وای من تحمل ندارمااا شکستن غرور دخترا تو رمان منو تا حد انفجار عصبی میکنه الهی سقط شی برسام😑 نویسنده گل تلوخودا ستوده رو ضعیف نشون ندیااا بزار قوی باشه🙂🤞

    ۵ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    قوی هستش عزیزم نگران نباش

    ۵ سال پیش
  • ثنا

    8

    شت! 😐

    ۵ سال پیش
  • مهرو

    17

    برسام بی شرف از این دست مردا زیادن ک فقط برای پایین تنشون ازدواج میکنن حیوون کثیف اخ این چ فکر مزخرفی تا چشمشون ب ی نفر خوشگل ترمیوفته دست وپاشونو گم میکنن خدا نسلشونو منقرض کنه این عمه هم ی چیزیش میش

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️