پارت هشتاد و پنجم :
دخترک روی تخت بیمارستان دراز کشیده و نگاهش به پنجرهای بود که شاخههای خشکیدهی درخت در آن دیده میشد. گاهی گنجشکی روی شاخه مینشست و لحظهای بعد پر میکشید. هیچ چیز به یاد نمیآورد و نمیدانست کجا بوده و چه شده و حالا کجاست؟!
چشم که باز کرد خودش را تووی همین اتاق کوچک و روی تخت دید. با بدنی کوفته و زخمی، سری باند پیچی شده. هر چقدر تقلا میکرد کلامی حرف بزند، انگار دهانش قفل و زن
لطفا صبر کنید...

میم
0امیدوارم خوب بشه وگرنه چطوری بقیه پیداش کنن😥