پارت هشتاد و پنجم :

دخترک روی تخت بیمارستان دراز کشیده و نگاهش به پنجره‌ای بود که شاخه‌های خشکیده‌ی درخت در آن دیده می‌شد. گاهی گنجشکی روی شاخه می‌نشست و لحظه‌ای بعد پر می‌کشید. هیچ چیز به یاد نمی‌آورد و نمی‌دانست کجا بوده و چه شده و حالا کجاست؟!
چشم که باز کرد خودش را تووی همین اتاق کوچک و روی تخت دید. با بدنی کوفته و زخمی، سری باند پیچی شده. هر چقدر تقلا می‌کرد کلامی حرف بزند، انگار دهانش قفل و زن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    امیدوارم خوب بشه وگرنه چطوری بقیه پیداش کنن😥

    ۱۲ ماه پیش
  • M

    1

    یعنی نینای حافظه اش رو از دست داده؟! اگر رایمون و خونواده اش رو دیگه به یاد نیاره چی!!

    ۵ سال پیش
کپی شد!