پارت هفتاد و هشتم :

: - هی... هیچکی... یعنی... کار مهمی نداشت!
نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد و چشم از نگاه متعجب‌شان برداشت. سمت اتاق رفت. روی تخت نشست و زانو بغل گرفت. انگشت‌هایش را در هم می‌پیچید و صدای اتابک در گوشش پژواک می‌شد. هیچ‌وقت تا این حد درمانده و دو دل نبود. برای آزادی رایمون، دو راه بیشتر نداشت که انتهای هر کدام هم جز جهنم برایش نبود.
لحظاتی نگذشت که تقه‌ای به در خورد و ساره با سینی چای وارد ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • M

    1

    مطمئنم نینای نقشه ایی داره ، مگرنه بعد این همه بلایی که سرشون اومد بعید میدونم همچین کاری کنه!!

    ۵ سال پیش
  • آنا

    1

    🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️

    ۵ سال پیش
  • S...

    2

    😨وااای نه😱

    ۵ سال پیش
کپی شد!