پارت هفتاد و هشتم :
: - هی... هیچکی... یعنی... کار مهمی نداشت!
نفس حبس شدهاش را آزاد کرد و چشم از نگاه متعجبشان برداشت. سمت اتاق رفت. روی تخت نشست و زانو بغل گرفت. انگشتهایش را در هم میپیچید و صدای اتابک در گوشش پژواک میشد. هیچوقت تا این حد درمانده و دو دل نبود. برای آزادی رایمون، دو راه بیشتر نداشت که انتهای هر کدام هم جز جهنم برایش نبود.
لحظاتی نگذشت که تقهای به در خورد و ساره با سینی چای وارد ا
لطفا صبر کنید...

M
1مطمئنم نینای نقشه ایی داره ، مگرنه بعد این همه بلایی که سرشون اومد بعید میدونم همچین کاری کنه!!