پارت نوزده :
مترو در حرکت بود و ریما روی صندلی نشسته، فکرش پر کشیده بود به سالها پیش... به زمانی که بیست سال هم نداشت و شور و شوق جشن عروسی تمام وجودش را پر کرده بود و آن شب کذایی، قتل پدر و مادرش، چطور تمام خوشیهایش را نابود کرد. آرزوهای بلند بالایش را به یغما برد و رنج، غم و تنهایی برایش به ارمغان آورد.
هندزفری توی گوشش بود و آهنگ غمگینی که میشنید دردهای قلبش را بیشتر میکرد. بغضی سفت و سخت رØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آریل
9اگه ندیدین... امیرعلی خواننده میشود هوووو میدونم فانتزی هام قشنگه لازم به ذکر نیست😐🤣😎