پارت نوزده :

مترو در حرکت بود و ریما روی صندلی نشسته، فکرش پر کشیده بود به سال‌ها پیش... به زمانی که بیست سال هم نداشت و شور و شوق جشن عروسی تمام وجودش را پر کرده بود و آن شب کذایی، قتل پدر و مادرش، چطور تمام خوشی‌هایش را نابود کرد. آرزوهای بلند بالایش را به یغما برد و رنج، غم و تنهایی برایش به ارمغان آورد.
هندزفری توی گوشش بود و آهنگ غمگینی که می‌شنید درد‌های قلبش را بیشتر می‌کرد. بغضی سفت و سخت رØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آریل

    9

    اگه ندیدین... امیرعلی خواننده میشود هوووو میدونم فانتزی هام قشنگه لازم به ذکر نیست😐🤣😎

    ۵ سال پیش
  • ‌

    4

    جالب نمیشه خواننده بشه

    ۵ سال پیش
  • رویا

    10

    ماشالله به قلمتون همه ی رمان هاتون عالی در هر قسمت یک مطلب رو میرسونه

    ۵ سال پیش
  • هیفاء

    10

    خیلی عالی ممنون ازنویسنده جون

    ۵ سال پیش
  • زهراقنبری

    10

    احسنت به تونویسنده تواناقلمت پایدارعزیزم

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️