پارت سی و ششم :

اونم باورش نمیشد.
مدام باز پرسی میکرد ک پیش کدوم دوستم بودم.
و چرا شب پیشش موندم.
در نهایت با بالا رفتن صدای اعتراضم بیخیالم شد و رفت در مغازه.
لباسم و در اوردم و دوش گرفتم.
تقریبا هیچی از شب مهمونی یادم نمیومد.
یادم نبود چی خوردم.
یادمم نبود چی حرفایی زدم و چه کارایی کردم.
امیدوارم خیلی گند نزده باشم.
خودم و روی تخت انداختم و همون طور با موهای خیس و تن پوش دراز ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسوه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!