پارت نود و هشتم :
وارد آشپزخانه شدم و قهوه ساز را روشن کردم.
اصلا از این کار خوشم نمیآمد اما باید قدم قدم نزدیکش میشدم و تنها راهش همین بود.
حواسم کاملا جمع آن بیرون بود و میدانستم که داشت چه میکرد.
قهوه بالاخره آماده شد، از آن انتظار بدم میآمد، برای همه چیز!
صدای قدمهایش را شنیدم، نزدیک و نزدیکتر میشد.
دو ماگ را از کابینت بیرون آوردم و در هر دویشان قهوه ریختم.
وقتی احساس
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
EXO-L
6اوف اگه بخوای با احساساتش بازی کنی که قطعا میکنی خودم میام جرت میدم. مرتبکه جذاب عوضی کراش بیشعور منم مثل ایوان جن زنده شدم یه بار عاشقشم یه بار قاتلش دردم اینجاست که انابت شخصبتی نداره که ایوان جذبشه
۵ سال پیشسنا
6وای خاک تو سرش چرا با احساسات دختر مردم بازی میکنه 😪🤐😂
۵ سال پیشDayana
7هرچی میاد دارم مطمئن میشم عاشقانه ای بین ایوانو آنابت رخ نمیده و آنابت تنها قربانیه این داستانه
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الما
8ایوان عزیزم گلم عشقم دیوونه من بیشور من اگه با احساسات این بچه بازی کنی شیرمو حلالت نمیکنم😌🤗🤭😁