پارت شصت و پنجم :

نینای نیشخندی زد و گفت:
- نه... من جدا می‌خوابم. محرم نیستیم.
بتول زبانش می‌جنبید تا نسبت‌شان را بپرسد. لبخند نیم‌بندی بر لبانش نشست و خواست حرفی بزند که رایمون گفت:
- نه... می‌ریم!
لحنش تند و قاطع بود. بتول نگاهش بین چهره‌ی متأثر نینای و اخم‌های در هم تنیده‌ی رایمون گشت. سرفه‌های صفیه او را از جا بلند کرد و با رفتنش نینای لب به ملامت باز کرد:
- رایمون! چرا با زن بیچاره تن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • M

    0

    علی یار بلایی سره نینای نیاره!!!! دست به قتلش که خوبه . خداکنه نینای رو نکشه

    ۵ سال پیش
  • Mari

    0

    ای وااای چی میشه😱😱

    ۵ سال پیش
  • S...

    0

    یا خدا😨 این علی یار معلومه با اومدنش شر داره... با خودش بلا و مصیبت آورده نکبت

    ۵ سال پیش
کپی شد!