پارت هشتاد و پنجم :

استفان با قدم‌های بلند داخل اتاق شد...

با شنیدن صدای در برگشتم و نگاهش کردم.

از همان فاصله پرسید: چیزی پیدا کردین؟ از سابقه اون زنه؟

سری تکان دادم و ورقه‌ای که از فرانسیس بود را آخر از همه گذاشتم.

در حالی که خط به خط را سریع می‌خواندم، دستی به پشت گردنم کشیدم.

- قاچاق و دزدیدن دختر!

- خب...

عقب عقب رفتم و به میزی تکیه دادم.

- تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ---

    3

    زن و شوهر نباید یه جا کار کنن، خوب نی

    ۵ سال پیش
کپی شد!