پارت نهم :





آقا سعید تسبیحش را در دست چرخاند و گفت : تبسم جان،  ما هم دلمون تنگ میشه. ولی خب کار حاجی اولویت داره دیگه.وقتی می دونی رفتنشون باعث پیشرفتشون میشه خب چرا نرن؟ 
تبسم با چهره‌ای غمگین و آویزان، آهی کشید و سکوت پیشه کرد. 
پدرم خیلی ناگهانی و با هیجان گفت : خب ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیایش

    0

    پارت خوبی بود ممنون از نویسنده ولی یه سوالی برام پیش اومد مگه دختره اسمش تمنا نیست؟ پس چرا پارت اول اون مرد ترنم صداش کرد؟

    ۵ سال پیش
  • نرگس نعمت زاده | نویسنده رمان

    اشتباه تایپی بوده حتما. اصلاح میشه. ممنونم بابت یاد آوری ❤️❤️

    ۵ سال پیش
  • نیایش

    0

    💖💖

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️