پارت سی و پنجم :

برای بار دوم بود که بهوش اومدم سرم را از دستم کشیدم تا پیش کاوه بروم، زهرا خانوم در و باز کردو گفت:
- الهی خیر از جونیش نبینه که با شما دوتا این کارو کرد... 
_کاوه چطوره؟ 
آهی کشیدو گفت:
- برگشت، خدا دوباره بهمون بخشیدش. المیرا قول دادی از زندگیش برو مادر.
با بغض گفتم باشه میرم. 
پرستار داخل اتاق شدو گفت: 
-چطوری خانوم قشی، یکم به خودت برس خیلی ضعیف شدی.
_کاوه بهوش اومØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آرام

    1

    همه چی خیلی خیلی سریع پیش رفت

    ۵ سال پیش
  • ملکا

    1

    آره واقعا

    ۵ سال پیش
  • ح

    2

    پارتش خیلی کم نویسنده عزیز زیادش کن راستی بیچاره المیراتاکجا باید بدبختی بکشه

    ۵ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    عزیزم دوروز دیگه تا پایان رمان مونده🙃🙂

    ۵ سال پیش
  • M

    3

    ب این زودی تموم میشه 😑

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️