پارت چهل و یک :
کلافه دستم رو زیر چونهام زدم و منتظر نگاهشون کردم که بی حرف فقط به هم زل زده بودن و هیچی نمیگفتن.
من که از کار اینها سر در نمیآوردم، اما انگار واقعا داشتن یه کارهایی میکردن.
با صدای بلند نفسم رو بیرون فوت کردم و خواستم چیزی بگم که هامین پر حرص دستش رو به نشونهی سکوت تکون داد و درحالی که با چشمهاش به مهرسا اشاره میکرد بی صدا لب زد: حواسش رو پرت نکن! از فیلم بیاد بیرون دیگه
لطفا صبر کنید...
