پارت چهل و یک :

کلافه دستم رو زیر چونه‌ام زدم و منتظر نگاهشون کردم که بی حرف فقط به هم زل زده بودن و هیچی نمی‌گفتن.
من که از کار این‌ها سر در نمی‌آوردم، اما انگار واقعا داشتن یه کارهایی می‌کردن.
با صدای بلند نفسم رو بیرون فوت کردم و خواستم چیزی بگم که هامین پر حرص دستش رو به نشونه‌ی سکوت تکون داد و درحالی که با چشم‌هاش به مهرسا اشاره می‌کرد بی صدا لب زد: حواسش رو پرت نکن! از فیلم بیاد بیرون دیگه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️