پارت پنجم :
صدای ریما در فضای خانه پیچیده بود:
- امیر... امیریل، پاشو... پاشو دیرت نشه. ساعت هفتِ!
امیریل خوابآلود چشم باز کرد و حینی که دستهایش را به دو طرف میکشید، خمیازهکشان جواب داد:
- باشه... باشه الان بیدار میشم.
لبهی تخت نشس ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0وایییی خیلی جذابه مرسی نگار جونم 😍❤️اون تیکه که گفت دانش خانواده داریم کلی خندیدم🤣😁