پارت چهارم :
با رضایت شیوا و طی کردن بقیهی مراحل، خانوادهی نامدار رفتند و حالا شیوا مقابل شهرام ایستاده و بغضآلود به او خیره بود. لبهایش با مشقت از هم باز شد و صدای اسیر شده در قفس گلو را آزاد کرد:
- چقدر دلتنگت بودم داییجون.
دست شهرام بالا آمد ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود مرسی نگار جونم 😍👏