پارت شصت و سوم :

ناهار را سه نفری با هم، بین خنده‌ها و حرف‌های بامزه ونسا خوردند. استفان انگار به کل خستگی کار از تنش در رفته بود. از وقتی مرخصی گرفته‌ بودند هر بار که خواسته بود با او در همان مورد حرف بزند چیزی پیش می‌آمد.
بعد از ناهار، همان‌طور که قول داده بود، با هم به بازار رفتند و بعد از خرید لباس و کتاب داستان‌هایی که ونسا می‌خواست، وقتی که هوا کم کم تاریک می‌شد برگشتند.
ونسا با ذوق و شوق بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    14

    کاش زودتر خبری از ایوان بشه حس میکنم یع اتفاق خیلی بزرگ قراره بیفته و این آرامش موقتیه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️