پارت سی و هفتم :

پشت سرش از عمارت خارج شدم.
کسی و ندیدم ب طرز عجیبی همه اونایی ک دیده بودم غیبشون زده و عمارت سوت و کور شده بود.
موتور قرمز رنگی تو محوطه پارک شده بود.
مستقیم به سمت موتور رفت و کلاه کاسکت مشکیش و برداشت و رو سرش گذاشت.
با تعجب نگاهش میکردم.
_بشین!
با بهت یک قدم نزدیک شدم.
_الان یعنی باید سوار شم!؟
خندید:
_نه من میرم تو ام دنبالم بدو!
ابروهام به هم گره خوردن.
با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    داره به جاهای هیجان انگیزی میرسه

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    0

    داره به جاهای هیجان انگیزی میرسه

    ۳ سال پیش
  • Mahi

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • Mahi

    0

    عااالیه این رمان همه ی رمانای مرجان فریدی و خوندم همشون بینظیرن

    ۳ سال پیش
  • soha

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • Z

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • Z

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • حدیث

    0

    عالییییهه

    ۳ سال پیش
  • Leila

    1

    دیگه جدی جدی رو هاردین کراش زدم😂

    ۳ سال پیش
  • N

    2

    ایننن پارتتت خدااااااا بودددد من تاا جمعه چطورییی وایسممم😳😳

    ۵ سال پیش
  • مینو

    6

    شت چی شد 😫 کی پارت داریممممم؟من طاقت نداریمممم نویسنده رو خیلی بی دوست داریمممم نمیشه پارتا طولانی تر شه😶😶😶😶😶😶

    ۵ سال پیش
  • narges

    7

    وای دقیقا جای حساسش تموم شد استرس گرفتم

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️