ماه قلب من به قلم فاطمه سیاوشی
پارت سوم :
دست چکشو از کشو در آورد و شروع کرد به نوشتن.
سام_یک ملیارد بسته؟ البته پونصد الان مابقی بعد از اتمام کار.
چکی که نوشته بود حسابی دهن پر کن بود اما خب ننه صنم و بلال و چیکار میکردم؟
_پس مامان بابام چی میشن؟
سام_تو مدتی که اونجایی خودم هواشونو دارم المیرا فقط یکساله بعدم میای تو آسایش زندگیتو میچرخونی.
_باید فکر کنم آقای سام.
سام_باشه برو فکراتو بکن اما فقط تا فردا صبح اگه جوابت مثبت بود فردا ساعت ۸ با مدارکت اینجا باش تا باهم بریم کاراتو انجام بدیم.
_باشه پس من برم خداحافظ.
سام_خداحافظ
کلیدو تو قفل چرخوندم وارد حیاط شدم.
ننه صنم تا صدای در و شنید بلندداد زد:
_الی ننه اومدی؟
_اره اومدم.
_بیا الی این پمادو بگیر بمال به کمرم دارم میمیرم.
_باشه بزار دستامو بشورم میام.
_تا سرپایی اون تلویزیونم روشن کن الان ماهواره یه فیلم قشنگ داره.
به طرف تلویزیون کوچیکمان رفتم و دکمۀ خاموش روشنش را فشار دادم و خم شدم ماهواره رو هم روشن کردم وکنترلو میون دستش گذاشتم. به اتاق کوچکمان رفتم لباسهایم را در آوردم و با یه تیشرت و شلوار گشاد خرسی عوض کردم.
کنارش نشستم پمادو از کنارش برداشتم.
_ننه دمر بخواب.
به روی شکمش خوابید و پماد را ارام روی کمرش ماساژ دادم.
_وای ننه چه بوش تنده آدم تا ته مغزش میسوزه.
_به جاش دردو آروم میکنه.
_بلال کجاس؟
-رفت پیش اصغر یه نیمچه تریاک بگیره داشت از خماری میمرد.
پوزخندی زدم...
_ننه اگه من نباشم چیکار میکنید واقعاً؟
_دختر خدا نکنه تو نباشی ایشالله همیشه زنده باشی.
درسته برام پدر مادر قابلی نبودن اما بازهم گوشههای دلم ننه صنم رو خیلی دوست دارم. چیکار کنم بلاخره آدم خودش انتخاب نمیکنه کجا و تو کدام خانواده به دنیا بیاد.
-بلال میخواد تو رو بده به صبری پسر خوبیه دستش به دهنش میرسه مادر الهی که سفیدبخت بشی ما هم خیالمون راحت بشه.
با عصبانیت گفتم: چی چیو خیالم راحت بشه خیال شما از من راحت بشه یا برای تأمین موادتون؟ من زن اون نمیشم دیگه هیشکیم که ندونه تو که میدونی چه بلایی سر من اومده.
-واسه همین میگم دیگه اون همجوره تو رو قبول میکنه.
_ من زن این یارو نمیشم دیگه هم بحثشو باز نکنید.
به اتاق رفتم بالشت و پتویی برداشتم و دراز کشیدم. فکر کردم خیلیم فکر کردم اگه اینجا بمونم باید پاسوز این دوتا بشم. ولی اگه برم شاید بعد یکسال سختی بتونم زندگیمو بسازم فوق فوقش نه ماهه.
و من آن روزها نفهمیدم که دارم خودم رو تو اتیش میاندازم. مقدار پولی که سام میخواست بهم بده منو به طمع انداخته بود فکر میکردم میتوونم خوشبخت بشم... .
لطفا صبر کنید...

رویا
2عالیییی فقط عکس شخصیت ها نویسنده جان