پارت سوم :
شیوا سرعت ماشین را کم کرد و به سمت راست خیابان رفت تا بایستد که ساحل گفت:
- نگه ندار دعوامون میشه دختر!
- نه بابا، بذار عذرخواهی کنم. حق داره بنده خدا!
صبا تای ابرو بالا انداخت و بیتفاوت گفت:
- تو برو... من که حاضر نیستم از یه پسر عذرخواهی کنم!
شیوا ماشین را متوقف کرد و حینی که پیاده میشد لب زد:
- تو اگه شعور داشتی که توو خیابون تف نمیکردی!
به دنبال حرفش از ماشین پیاده شد و موتور پسر جوان هم کنار خیابان متوقف شد. پسری قد بلند با چشمهایی مشکی و کشیده، موهای فر و صورت استخوانی که بداخم و عصبی بود، جلو آمد. لب از لب برداشت حرفی بزند که شیوا فورا گفت:
- میدونم چی شده آقا. شما حق دارین، من عذر میخوام.
دخترک لحظهای از دیدن خیار جویده شده و چسبیده به پیشانی بلند پسر جوان خندهاش گرفت و به زحمت خودش را کنترل کرد که جوان لب به تندی باز کرد:
- معلومه که حق دارم! این چه کاری بود کردین؟ عذرخواهی به چه دردم میخوره؟
شیوا از توی جیبش دستمال کاغذی تمیزی برداشت و قدمی جلو رفت:
- اجازه بدین تمیزش کنم...
جوان قدمی به عقب برداشت و با خشونت دستمال را از دست شیوا چنگ زد. پرخاش کرد:
- دستت رو بکش، مگه خودم چلاقم؟ شما بیشتر باید الاغ سوار بشید تا ماشین!
شیوا خونش به جوش آمد و اختیار از کف داد. دندان سایید و با غیظ گفت:
- فعلا که یابوسوار تویی... هی هیچی نمیگم پررو شده. بیتربیت!
- ببند دهنت رو دخترهی اَلپَر...
شیوا تمام صدایش را در گلو جمع کرد و فریاد کشید:
- الپر مادرته...
تمام شدن حرفش همانا و سوزش جای سیلی پسر جوان روی صورتش همانا... شیوا بهتزده و با چشمهای گشاد شده به جوان خیره بود و جای سیلی روی صورتش گزگز میکرد. مردم آرام آرام اطرافشان جمع میشدند و نظارهگر دعوا بودند. دخترک شوری خون را در دهانش حس کرد و بیدرنگ دستش را بالا برد و او هم متقابلا به جوان سیلی زد. جوان دو طرف شال شیوا را میان مشتها گرفت و غرید:
- چه غلطی کردی تو عوضی؟!
میان غلغلهای که بپا شده بود، سر و کلهی پلیس پیدا شد و مأمور با ابروهایی در هم تنیده جلو آمد. عبوس و تند تشر زد:
- چه خبرتونه؟ ول کنید همو!
هر دو قدمی به عقب رفتند و شیوا با اشاره به باریکهی خونی که از سوک لبش راه گرفته بود، لب باز کرد:
- ببینید چکار کرده! من از این آقا شکایت دارم.
- نه که تو نزدی! اصلا خوب کاری کردم زدم، حق توهین به مادرم رو نداشتی.
صبا و ساحل که بین جمعیت جمع شده ایستاده بودند، کمی جلو آمدند و صبا متعجب گفت:
- عه عه عه... بچه پررو! کاش اون خیار جویده شده توو دهنت میرفت.
جوان بیدرنگ نهیب زد:
- تو دیگه چی میگی؟ به توچه سیرابی!
- هیع... بیتربیت! سیرابی عمته.
مأمور پلیس چشم درشت کرد و لب به تندی باز کرد:
- ساکت باشین. همتون رو میبرم کلانتری تا یاد بگیرید که کنار خیابون قشقرق بپا نکنید.
ساحل دستپاچه جلو آمد و گفت:
- مارو چرا ببرید؟ این پسره دعوا راه انداخته!
پلیس بیتوجه به اصرارهایشان، هر چهار نفر را راهی کلانتری کرد. ساعتی بعد، دخترها روی صندلیهای راهروی کلانتری نشسته و انتظار والدینشان را میکشیدند. ساحل با اضطراب ناخن میجوید و زیر لب غرولند کرد:
- صبا خاک تو سرت، الهی خیار بره توو حلقت خفه بشی تو با این خیار خوردنت! الان بابام بیاد چه خاکی به سرم بریزم؟!
صبا مسترس انگشتهایش را در هم پیچید و لب زد:
- خدایا قول میدم بخیر بگذره دیگه خیار نخورم، اگه خوردم تف نکنم! ای خدا...
نگاه ساحل به انتهای راهرو افتاد و دست پشت دست کوبید:
- خاک عالم... بابام اومد!
شیوا سگرمههایش در هم بود و سر بالا گرفت. نگاهی به انتهای سالن انداخت و یاد توصیفهای ساحل از پدرش افتاد. اخمهایش از هم باز شد و لبخند ملایمی روی لبش نشست که به زحمت بلعیدش. پدر ساحل قد نسبتا کوتاه و هیکل فربهای داشت با موهای کم پشت. نگاهش را دومرتبه پایین انداخت که صبا گفت:
- بابای منم...
حرف در دهان صبا ماسید و نگاهش به روبهرو یخ زد. لبهایش به نرمی تکان خورد و بهتزده زمرمه کرد:
- استاد... استاد پژوهان... اینجا...
نگاه شیوا به پدرش افتاد و آب دهانش را فرو برد. از همین فاصلهی چندمتری هم میشد به وضوح خشم و نگرانی را در چهرهی فرهاد دید. فرهاد قدم به قدم نزدیک میشد و غوغایی در دل دخترک بپا بود. مقاب دخترش ایستاد و نگاهش روی گونهی سرخ شیوا چرخید و خون در رگهایش قل زد. فکش منقبض شد و زیر لب غرید:
- کدوم بیناموسی دست روی تو بلند کرده؟
شیوا آب دهانش را فرو برد و با چشم به پسر جوان که کمی آنطرفتر ایستاده بود اشاره کرد. فرهاد سمت جوان خیز برداشت که سربازی مانع شد.
- به چه حقی دست روی دختر من بلند کردی تو؟
سرباز بازوی فرهاد را گرفته بود و گفت:
- بفرمایید داخل اتاق آقا، شلوغ نکنید به شکایتتون رسیدگی میشه.
فرهاد نگاه چپ چپی به جوانک انداخت و حرصآلود وارد اتاق شد. ساحل و صبا با دیدن فرهاد، غرولندهای پدر و مادرشان را فراموش کرده و قدمی سمت شیوا آمدند. ساحل ابرو کج کرد و با تحسر لب زد:
- بابات بود شیوا؟ استاد بابای توئه؟!
شیوا با ابروهای در هم جواب داد:
- آره، بین خودمون بمونه!
- ای کوفتت بشه همچین بابایی! نمیری تو!
صبا نالید:
- ای کاش زودتر خیار تف میکردم، زودتر میومدیم کلانتری... وای من که غش کردم!
سرباز از اتاق بیرون آمد و صدا زد:
- شیوا پژوهان، بیاد داخل!
صبا دستپاچه قدم تند کرد:
- من خیار تف کردمآ! من نیام داخل؟
ساحل پقی خندید و مادر صبا که مثل خودش ریزنقش و جوان بود، تشر زد:
- وایسا کنار ببینم؛ چه افتخارم میکنه!
شیوا سمت اتاق قدم برداشت که دختر و پسر جوانی با قدمهای تند سمت سرباز آمدند و دخترجوان سراسیمه گفت:
- آقا من ریما نامدارم، خواهر امیرعلی نامدار که ازش شکایت شده!
شیوا نگاهی به ریما انداخت و بعد از آن نگاهش سمت جوان کشیده شد که حالا فهمید نامش امیرعلی است!
با اجازهی سرباز شیوا، ریما، امیرعلی و جوان دیگر وارد اتاق شدند. شیوا نگاهی به پدرش انداخت که صورتش از فرط عصبانیت تا گردن سرخ و قطرههای ریز عرق روی پیشانیاش نشسته بود. این حجم از اضطراب و عصبانیت برای یک سیلی نبود! در ذهنش دنبال دلیلی میگشت که نگاهش به مأموری که پشت میز نشسته بود، افتاد. چشم از مأمور بر نداشت و میان خاطرات کهنه و آشفتهی ذهنش در جستجوی این چهرهی آشنا بود.
پرندهی خیالش پر کشید به شانزده سال پیش... به دوران کودکیاش که دختربچهای پنج ساله و شیرینزبان بود. به زمانی که شهرام تازه وارد نظام شده بود. صدای خندههای کودکانه در گوشش پیچید و صدای شاد شهرام که میگفت:« عا باریکلا... بدو بیا بغل دایی... ببین چی واست آوردم! آبنبات چوبی عروسکی!» و صدای مادرش که معترضانه میگفت:« شهرا... م! تو رو خدا اینقدر آبنبات واسش نیار، به خدا همهی دندوناش خراب میشه!»
صدای ریما رشتهی افکارش را پاره و او را از عالم خیال جدا کرد. بغض به گلویش دویده و یادش رفته بود کجا و برای چه ایستاده است؟!
- برادرم چکار کرده؟ چرا دعواشون شده؟
شهرام اخمآلود و با لحن تندی جواب داد:
- فحاشی کرده، زده زیر گوش دختر مردم!
امیرعلی بلافاصله لب باز کرد:
- اول اون توهین کرد، به مادرم فحش داد!
مرد جوان دیگر بیدرنگ تشر زد:
- ساکت شو امیرعلی! حق نداشتی دست بلند کنی روش.
ریما ملتمسانه رو به فرهاد گفت:
- آقا... شما ببخشید. من معذرت میخوام، کوتاه بیاین.
قبل از اینکه فرهاد جوابی بدهد، شهرام لب به عتاب باز کرد:
- یه مرد غریبه، توو خیابون بیاد بزنه تو گوش شما، به این راحتی میبخشی و کوتاه میای؟!
ریما مستأصل رو به مرد جوان همراهش، لب زد:
- امیریل تو یه چیزی بگو!
امیریل معترضانه رو به شهرام گفت:
- ای بابا... جناب سرگرد شما میخوای این قائله ختم به خیر بشه زودتر یا ما رو بفرستی دادسرا؟
شیوا که دیدن دایی شهرام، بعد از سالها دوری و بیخبری او را به وجد آورده بود؛ قدمی جلو رفت و رو به شهرام گفت:
- من شکایتی ندارم، کجا رو باید امضا کنم؟
فرهاد از جا برخاست و جلو آمد.
- یعنی چی شکایت نداری؟ این آقا باید یاد بگیره هرجایی گردن کلفتی نکنه. مگه تو بیکس و کار بودی؟!
ریما با درماندگی، رو به فرهاد تمنا کرد:
- آقا به خدا داداشم آدم بدی نیست. عصبانی بوده!
امیرعلی معترضانه خواهرش را صدا زد:
- ریما...!
شیوا بیتفاوت به مخالفت پدرش، مصرانه رو به شهرام لب گشود:
- گفتم که... میخوام رضایت بدم. باید چکار کنم؟
فرهاد کلافه و عصبی، پوفی کشید و اتاق را با قدمهای بلند ترک کرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
0عالی بود مرسی نگار جونم مثل همیشه درجه یک ❤️💋
۲ سال پیشزهره سلطانی
1خیلی قشنگه
۳ سال پیشبی
3خوشمان نیامد
۵ سال پیشزهرا نورالهی
7نگار جان رمانت عالیه ولی ای کاشکی هر رو پارت گذاری میشد خیلی آدم باید منتظر باشه کلافه میشه0
۵ سال پیشم
6عجب رمان با حالی خیلی تا اینجا عالی بود امیدوارم تا آخر خوب باشه ممنون
۵ سال پیششانلی
4نایس نایس👏🏻👏🏻👏🏻
۵ سال پیشفاطمه
6عالی بود فقط پارت هارو طولانی ترش کنید عالی ترم میشه
۵ سال پیش.
10رمانه باحالیه
۵ سال پیشسیتا
15عالی بود
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
2خوبه تا حدودی با بقیه رمانها فرق داره