پارت چهل و پنجم :

کمیسر وارد اتاق تیمشان شد؛ حرارت صورتش از عصبانیت را حتی از پشت مانیتور هم می‌شد دید. بیشتر از همه، از حرص دادن کمیسر خوشش آمده بود چون فقط خودش می‌دانست که آن آدم کیست...
همه با دیدنش از جایشان بلند شدند.
تا سه شمرد و انگشت‌هایش را همزمان بالا آورد. به سه که رسید و انگشت سوم بالا آمد، کمیسر فریاد کشید: می‌فهمین چی‌کار کردین؟ سر بی‌مسئولیتی شما تموم سازمان‌ها دارن بازخواستمون مÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Sena

    2

    لایه منگنه ان عجب هوشی دارع ایوان دمش گرم😁

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️