پارت چهل :

 اتابک وارد اتاق شده و سر تا پای نینای را از نظر گذراند. دخترک چند قدمی به عقب برداشت و او اشاره به صندلی کرد و گفت:
- بشین.
نینای نیم‌نگاهی به صندلی انداخت و سر بالا انداخت:
- نه، می‌خوام برم. من که کاری نکردم. چرا آوردین این‌جا؟ من فقط گم شدم.
اتابک سمت میز چوبی کنج اتاق رفت و کمی مابین پرونده‌های روی میز را گشت. با خونسردی پرسید:
- گم شدی یا فرار کردی؟
دخترک فورا سرش را Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    آفرین به رایمون فورا فهمید اینارو تعقیب می کنن،امیدوارم حداقل اتاقشون پیدا نکرده باشن🤔

    ۱ سال پیش
  • هدی

    1

    یعنی چی میشه؟کی با حاجی رو به رو میشن؟😥

    ۱ سال پیش
  • M

    1

    نکنه نینای رو که تعقیب کردن . رایمون و بهرام و یونس دستگیر بشن بعدش برسن به ایمان!

    ۵ سال پیش
  • S...

    2

    وااای داره حرصم میگیره از سادگی نینای😑🤣

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️